(DamavanD)بام ایران سیتی

سلام و درود به همه دوستای مجازی سال جدید(1391) رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم. و تشکر میکنم از همه اونایی که هنوز معرفت تو وجودشون موج میزنه...

پ ن 1: همین قد بگم زنده ام و نفس میکشم به قول عزیز دلم زندگی میکنم.

پ ن 2: این پست رو تقدیم میکنم به م.ح.غروب تا هم از نگرانی درآد هم نگه چقد بی معرفت شدم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()

روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد

در رگ ها، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ!

دوره گری خواهم شد، کوجه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد:

آن شبنم،شبنم،شبنم.

رهگذاری خواهد گفت:راستی را،شب تاریکی است،کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردنش خواهم آویخت

هرچه دشنام،از لب ها خواهم برچید.

هرچه دیوار،از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد یارش لبخند!

ابر را،پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید،دل ها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد،گلدان ها،آب خواهم داد.

خواهم آمد،پیش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتی در راه،من مگس هایش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای،شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

 

پ ن 1: آری روزی خواهم آمد...

 

پ ن 2: بازم یک 24 مرداد دیگه تو راه هست بازم یک تولد دیگه برای وبلاگم اما اینبار سوت و کورتر از همیشه...

پ ن3: ماه بندگی خدا باز هم آمد و اینبار در گرم ترین روز های سال، امیدوارم خوب بندگی کنید...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()

مگر چه کرده ام خدایا که در شب آرزوها بهترین آرزویم باید آرزوی مرگ باشد؟؟؟

پ ن١ : نیا باران،تازه ماشین شسته ام...

پ ن ٢ : می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی

             شاید با برق چشمات مرگو آسونتر کنی

                 من نمی خوام فکر کنی که عاشقیم یه حرفه

                                یه کم اگه نباشی آب میشه مثل برفه

                                           دلم می خواد بدونی دلم مثه یه دریاست

                                                         به وسعت نگاهت عمیق و خیس و ژرفه

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()

یادتان هست روزی گفتم نیا باران زمین جای قشنگی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز می گویم بیا باران دلم را شستو شو کن...

بیا باران
بیا باران
زمین جای قشنگیست
بیا باران
بیا باران
من از اهل زمینم
بر زمینم تو نباری و نوازش نکنی تن عریانش را
 نه گلی میماند،تا که زنبور شود عاشق او
نه گلی میماند،تا که بلبل بشه سودای دلش
نه گلی میماند،تا شود دوست هر پروانه
بیا باران
بیا باران
زمین جای قشنگیست 
بر زمینم  تو نباری و نوازش نکنی تن عریانش را
سودای دل و دوستی و عشق به گل 
گل و پروانه و بلبل همگی خواهد مرد
عشق زنبور به گل خواهد مرد
بیا باران
زمین جای قشنگیست
بیا باران...
پ ن:درود بر " م. ح.غروب "خودت خواستی کامنتتو تایید نکنم چشم تایید نمیکنم.
حرفات به دل نشست داداش. برام عزیزی ،برام رفیقی هنوز هم...
ممنون که دوباره به کلبه خودت اومدی و رفاقتمونو صلح و صفا دادی...
نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()

به رسم ادب سلام...

دیگر دستانم به قلم نمی روند ولی به قول دوستی نسبت به وبلاگم و دوستای مجازیم مسئولم...

خیلی ها میگن رفیق خوب همه چیزشو پای رفاقتش میذاره و شاید نبودن من در این مدت علتش این بود که خیلی هاتون رفیق بودین و رفیق خوب نبودین،خیلی هاتون رفیق می خواستین تا پست های جدیدتون خونده بشه تا دیده بشین،خیلی هاتون لهم کردین وقتی می آمدید و لطف می کردید و سر می زدید بهم، ولی فقط میگفتید آپم و بروزم حتی نمی پرسیدید که کجام و چرا یهو غیبم زد!!! ولی با تمام این احوال من تو این وبلاگ زندگی کردم من تو این وبلاگ عاشق شدم و به عشقم عشق می ورزم من در برابر مخاطبام مسئولم....

یادم میاد که آبانماه 89 بود که جمله ای رو شنیدم از یک مردی که مرز سی سالگی رو رد کرده بود و این جمله شاید تلنگری بود برام تا بهتر راه زندگیمو پیدا کنم و اون جمله این بود:  "آدم تا غرورش نشکنه مرد نمیشه"

اون ازم پرسید خدمت سربازی رفتی؟ بهش گفتم من از خدمت معافم و اونم گفت خدمت از آدم مرد میسازه بعدش گفت که: "من در بچگی پدرمو از دست دادم و زندگیمون به سختی می گذشت تا که بزرگتر شدم و با برادر بزرگترم رفتم سر کار، مغرور بودم و قلدر تا اینکه روز اول سربازی فرا رسید از اونجایی که قلدر بودم با سرباز دم درب(دژبانی) درگیر شدم و این صحنه رو فرمانده دید وقتی لباس خدمت به تنم نشست فرمانده گفت تا ده میشمارم دستتو بزن به دیوار و برگرد من سه ثانیه کم آوردم فرمانده گفت سینه خیز برو کف حیاط پادگان اونم حیاطی که پر از سرباز و کفش پوشیده از یخ وقتی که سینه خیز میرفتم یخ ها کف دستمو پاره کرده بودن و کف حیاط شده بود پر از خون وقتی دستامو نگاه کردم اشک تو چشام حلقه شد و غرورم شکست و مسیر زندگیم عوض شد..."

غریب نیستید بعد از عاشق شدنم خیلی دنبال کار گشتم ولی کار مناسبی گیرم نیومد مجبور شدم در کنار بابام باغداری کنم تا از درآمدش کاری برا خودم دست و پا کنم...

درسته که خدمت سربازی نرفتم و نمی رم ولی وقتی دیشب دستامو دیدم که مثه کویر تشنه شده یاد داستان بالا افتادم و غرورم شکست ...

خوشحالم که در جامعه ای که اکثر کارها خدماتی شده و به عبارتی اکثر مردم توزیع کننده شدند من و بابا یک تولید کننده کوچک در حوزه کشاورزی و در قسمت سیب درختی هستیم...

 

پ ن 1: من به سیبی خوشنودم و به بوییدن یک بوته بابونه،من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم...

 

پ ن 2 : 28 اردیبهشت نزدیکه سالروز قهرمانی پرسپولیس،سالروز پیروزی شیرین پرسپولیس مقابل سپاهان سالروز 96 رویایی،سپهر سر طلایی تمام این خاطرات محال یادم بره،جایگاه 20 استادیوم آزادی رو محال یادم بره... حتی اگه امسال سپاهان قهرمان بشه برای من همیشه پرسپولیس قهرمانه...

 

پ ن 3 : اینم ی عکس از شکوفه های سیب که در تاریخ  15/02/1390  ثبت شده...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()

سلام. سلامی با رنگ و بوی شرمندگی...

من اومدم،اومدم تا بگم بی معرفت نیستم،اومدم بگم نرفتم برای همیشه،اومدم بگم دوستون دارم،اومدم بگم امروز روز ولنتاین و امشب شب تولدمه...

تشکر ویژه ای دارم از  مرضیه (انسان)، مهدیه(آزادی در قفس)،تمام زندگی من (علیرضا مسکو)،صدای زندگی(هلنا)،هفتمین روز (پرسپولیسی).تشکر میکنم از سعید(بی کس تنها نیست) که زنگ زد بهم گفت مردی یا زنده ای! هنوز نفس میکشم سعید جان. ممنونم از بهار (دالان بهشت)،بهاره(شمیم)،بهاره(تا شقایق هست زندگی باید کرد)،بی تو بودن کار من نیست(مرجان)،نویسنده کوچولو(لادن)،شکارچی پرنس ها(مهسا)،به سراغ من اگر می آیید(افسانه)،دوخواهر و همچنین تشکر میکنم از دوستان عزیزم منصور، ماشا،محمود علی زاده،رها(هنوز هم...)، صادق رجب زاده،آزاد اما اسیر(مریم)،اشعار نیما یوشیچ(سیده منصوره حسینی)،خودم مقصرم(پرنیان)، ناردونه. و همچنین ممنونم از دوستای عزیزم غزل،مهتاب،محمد، مهیار،هستی ،سجاد،  مهتاب، زهرا و تمام دوستانی که منو در تمام این مدت تنها نذاشتن.ببخشید اگه کسی از قلم افتاد بی قصد و غرض بوده. همتونو دوس دارم و ببخشید اگه نتونستم بهتون سر بزنم...

پ ن ١:امروز٢۵ بهمن ،١۴ فوریه روز عشق یا همون ولنتاینه ایشالا که به همتون خوش بگذره...

پ ن ٢ : فردا ٢۶ بهمن روز تولد من و به عبارتی امشب شب تولدمه امیدوارم در این ٢٢ سال جای کسی رو توی این کره خاکی تنگ نکرده باشم...

دوست دار دوستان ،بام ایرانقلب

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()

گیریم شما پاکترین و بی نظیرترین انتخابات عالم را برگزار کرده اید،گیریم شما مدافع و مجری سرسخت قانون اساسی هستید،گریریم شما خیابانها را به خاک و خون نکشانده اید،گیریم شما قتل و جرح و غارت نکرده اید،گیریم شما بی گناهان گناهکار و گناه کاران بی گناه را در بند نکرده اید،گیریم شما در بندهایتان با دربندانتان هر آنچه خواستید نکرده اید،گیریم شما شکنجه نکرده اید،گیریم شما تجاوز نکرده اید،گیریم دادگاه هایتان داد را به تمامه اقامه کرده است،گیریم قاضی القضاتتان مظهر بارز عدالت علوی و احکام دادگاه هایتانیگانه نماز رعفت اسلامیست،گیریم قبله یتان کعبه آمال، اسلامتان اسلام ناب محمدی،نمازتان نماز ظهر عاشورا و خمینی یتان روح الله ترین تفسیر از هموست که روزی می گفت میزان رای ملت است. گیریم که ما مشتی خس و خاشاک و جاسوس آمریکا و انگلیس هستیم،گیریم ما آگاهانه و به عمد به منظور تاراج خون پدران و برادران شهیدمان شاعبه تقلب در انتخابات را دامن زدیم،گیریم ما نه تنها همه اصول قانون اساسی را زیر پا گذاشته که کتابچه اورا نیز پاره کرده ایم،گیریم ما احمق های نادانی هستیم که نفهمیدیم و ندانستیم که شورایمحترم نگهبان در معذوریت بوده که سه نامزد دیگر بغیر از نامزد نور چشمی آقایان را رد صلاحیت نکرده است،گیریم ما خائنانی هستیم که به طمع درهمی و به بوی دیناری شرف و غیرت و ناموس و کشورمان را به باد حراج گرفتیم،گیریم پاسخ سکوت ما چیزی جزعربده های کثیف شما نیست،گیریم پاسخ رای سبز ما چیزی جز کابینه سیاه شما نیست،گیریم اسلام ما اسلام آمریکایست،مسجد ما مسجد زلال،نماز ما نماز ابن ملجم و خمینی یمان نه آن خمینی کهکه گفت نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر،گیریم سید ماخائن،میر ما مزدور و شیخ ما هتاک است. باشد همه اینها که گفتید درست و همه اینها که گفتیم درست. اما مگر نمی گویید که این خائنان وطن فروش هتاک مشتی خس و خاشاک بیش نیستند،مگر نمی گویید این اوباش رذل اجنبی از انگشتان دست هم فراتر نمی روند، مگر نمی گویید این شکست خوردگان تشنه قدرت هیچ پایگاهی در بین مردم ندارند. باشد اما آقایان از دیر باز در قانون ایرانی شتر سواری دلا دلا شایسته  نبوده و نیست. اگر ما مشتی خس و خاشاکیم که هیچ پایگاهی در بین ملت نداریم به تعبیری از اینجا رانده و از آنجا مانده ایم پس این همه غشون کشی های خیابانی برای چیست؟ از دوردست ترین نقاط کشور عده ای بی خبر از همه چیز و همه جا را به بهانه های واهی و پاداش های ناچیز اجیر کردن و به جان زن و مردو صورت جوان مردم انداختن برای چیست؟ ستون های کیهان را از اراجیف پر کردن برای چیست؟خطبه های نماز جمعه را به دروغ و تهمت وتحقیرو تهدید آلودن برای چیست؟مراجع اعظام تقلید را به برداشت های ناروا از دین متهم کردن برای چیست؟ پرده های علوم انسانی را دریدن، دانشگاه ها را پادگان کردن،بسیج را از مردم ستاندن و زیر نظر حکومت بردن، سپاه را در نظر مردم عامل همه جنایات نشان دادن،اطلاعات را ساواک کردن،زندان ها را کشتارگاه کردن،ارکان انقلاب را تیشه زدن و انقلاب را از ریشه ساقط کردن،بزرگان نظام را تهمت های واهی زدن، مقامات کشور را دربند کردن،دانشجویان را از تحصیل محروم ساختن،کارگران را برده انگاشتن،زنان را پرده پرده حیا و عفت دریدن،دختران را زدند،پسران را تجاوز کردن،خیابان ها را کربلا کردن،مجلس را بی خاصیت کردن،دولت را دربار کردن و هزار گاف گزاف دیگر که از بالا و پایینتان بی مهابا می بارد برای چیست؟

خشم همه وجودتان را فرا گرفته است. خوابتان را ربوده است و راحتتان را سلب کرده است. چاره ای جز فرو رفتن در منجلابی که خود به دست خود ساخته اید ندارید. ترسیده اید حق دارید.

آنقدر دروغ گفته اید،آنقدر ریا کرده اید،آنقدر ربا خورده اید،آنقدر جگر سوزانده اید،آنقدر مادر به عزا نشانده اید،آنقدر رخت سیاه فرزند بر تن پداران پوشانده اید،آنقدر ریش ها بلند کرده اید،آنقدر ریشه ها را خشکانده اید،آنقدر به آرای ملت دست برده اید،آنقدر وقاحت،قباحت ،پررویی و بی شرمی را به انتها رسانده اید که شیر خفته ملت را بیدار کرده اید. چه بخواهی چه نخواهی این شیر بیدار شده است،گویی قصد خفتن هم ندارد می غرد و سرکشی می کند. از پشت بام خانه ها گرفته تا کف خیابان ها، از روی پلها گرفته تا ایستگاه های مترو، از مدارس گرفته تا دانشگاه ها، از مساجد گرفته تا هیئت ها،از پایگاه های بسیج گرفته تا پادگان ها. این شیر بیدار شده و این شما هستید که هر دم از نداهای الله اکبرش به خود می لرزید،می ترسید،عصبانی هستید و از این عصبانیت لبریزید. این را تاریخ مصرانه شهادت می دهد. تمامی تاریخمانده بر دیکتاتور های ابر قدرتی که دماغشان در برابر خشم خروشان شیر ملت به خاک مالیده شد. دیکتاتورهایی که از شما به مراتب قدرتمند تر،مستبدتر و خوف ناک تر. من باب مثال می گوییم: باور کنید نمایش هایی که به نام دادگاه سران اصلاحات راه انداختید در برابر آنچه سالیم در روسیه انجام داد کاریکاتوری بیش نیست، باورکنید اعدامهایتان ، زندان هایتان و تبعیض هایتان در برابر آنچه هیتلر در آلمان نازی انجام داد کاریکاتوری بیش نیست، باور کنید ژست خوف انگیزی که به خود گرفته اید در برابر فریاد های نهضت زای چاوسکو در رومانی کاریکاتوری بیش نیست، باور کنید کودتایی که کرده اید در برابر آنچه که ناپلئون در فرانسه،برانکو در اسپانیا،گورزل در ترکیه و پینوشه در شیلی انجام داد کاریکاتوری بیش نیست، باور کنید آنچه با ملتتان می کنید در برابر آنچه صدام با ملت خویش کرد کاریکاتوری بیش نیست. و عجب که همه اینها را می بینید و عبرت نمی گیرید!!!!

باری که ما دانشجویان دانشگاه هنر در چنین روزی که به پاسداشت خون آذران اهوراییمان به نام مقدس دانشجو آزین بسته شده شما سر سپردگان قدرت را بار دیگر به اجرای بی قید و شرط اصول معطله قانون اساسی فرا می خوانیم. اصولی که متعاقب آن رای ملت میزان تمامی امور بوده، تجمعات مسالمت آمیز همان چیزی که در ماه های گذشته ملت بعنوان روش برگزیدند حق طبیعی مردم برشمرده ونیز آزادی بیان و اندیشه را از ضرورت های جمهوری اسلامی می داند. بدیهیست که هرگونه تخطی از این اصول آنچنان که در ماه های گذشته به وفور از سوی نهادهای قدرتی صورت گرفته زیان های جبران ناپذیری در پی داشته و بیم آن می رود که آتشی که روزی با دست خاموش می شد در آینده و ادامه روند موجود به آب هفت دریا نیز نتوان خاموش شد. در پایان بار دیگر شما آقایان را به مطالعه تاریخ فرا می خوانیم. مطالعه ای نه اینبار سطحی و گذرا بلکه با تامل و تعمق در احوال آنان که پیش از شما راهی که شما امروز برگزیده اید رفته اند تا قضاوت تاریخ در مورد ایشان را ببینید. امید که عبرت بگیرید...

 

در مملکت چو غرش شیران فتادو رفت                    این عو عو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست                  گرد سم خران شما نیز بگذرد

 

پ ن 1 :آنچه خواندید متن اعتراضاتی بود که توسط یکی از دانشجویان دانشگاه هنر در جمع دانشجویان دانشگاه هنر در شانزدهم آذر ماه(روز دانشجو) هزارو سیصدو هشتادو هشت قرائت شد

 

پ ن 2 : روز دانشجو(16 آذر) نزدیکه گفتم شاید براتون تداعی خاطرات گذشته بشه...

 

پ ن 3: سیاسی نیستم اما سیاست را با تمام کثافتش دوست دارم. پس برداشت آزاد...

 

پ ن 4: این وبلاگ از 23 مهر بروز نشده بود. بی انصافیه اگه کسی این پست رو تا آخر نخونه...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
 زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من
 لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
 پس اگر می گریم
 گریه ام بی ثمر است
 و اگر می خندم
 خنده ام بیهوده است
 دنگ ... دنگ
 لحظه ها می گذرد
 آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
 نتواند شد آغاز
 مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
 و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
 وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
 می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
 می زند پی در پی زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...

 

پ ن١: آنچه بگذشت نمی اید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتوان شد آغاز...

پ ن ٢ : نمی خواهد دیگر به او بگویید دوستش دارم. لطف کنیدو به او بگویید فراموشش میکنم شاید به همین زودی...

پ ن ٣:تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن. و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است...

پ ن 4:حباب ها همیشه قربانی هوای درونشان میشوند...

 پ ن 5:لاک پشت ها هم عاشق میشوند ولی خوبیه عشقشون در اینه که وقتی در عشق شکست می خورند عشقشون یواش یواش ازشون دور میشه ما اندازه لاک پشت هم نبودیم رفیق...

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمد رضا حکیمی پازکی نظرات ()



Design By ParsSkin.Com